|
|
|
|
|
بعضي وقتا چقدر موسيقي به دل آدم رفتار مي كنه با تو رفتم ، بي تو باز آمدم از سر كوي او ، دل ديوانه پنهان كردن ، در خاكستر غم آن همه آرزو ، دل ديوان چه بگوبم با من اي دل چه ها كردي تو مرا با عشق او آشنا كردي پس از اين زاري مكن هوس ياري مكن تواي ناكام دل ديوانه با غم ديرينه ام به مزار سينه ام بخواب آرام دل ديوانه آهنگ : خاچاطور آواديسيان سراينده : رهي معيري خوانندگان : ويگن - الهه اين ترانه در برنامه شاخه گل 277 توسط اين دو هنرمند ارائه شده روحشون شاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 14:14 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
اي نور چشم من سخني هست گوش كن / چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن در راه عشق وسوسه اهرمن بسي است / پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند / اي چنگ ناله بركش و اي دف خروش كن تسبيح و خرقه و لذت مستي نبخشدت / همت در اين عمل طلب از مي فروش كن پيران سخن زتجربه گويند گفتمت / هان اي پسر كه پير شوي پند گوش كن بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق / خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست / صد جان فداي يار نصيحت نيوش كن ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد / چشم عنايتي به من درد نوش كن سرمست در قباي زرافشان چو بگذري / يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 8:32 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان سلام بعضي وقتا فكر مي كنم چقدر عجيبه زندگي تو اين دنيا؛ مثلا يه روز صبح كه به سختي از خواب بيدار شدي(چون قرص ضدحساسيت خوردي) بعد از مقدمات قرار گرفتن تو دنياي واقعي و آماده شدن براي ورود به حماسه زندگي وقتي با هزار و يك نوع توكل؛ طلب استمداد از روحت؛ از اندوخته هاي قلبيت و خلاصه استقامت ورزي داراي با تمام گرفتاريهات (انواع مشكلات مثل: فراق ؛ مشكلات اجتماعي كه داراي؛ بي پولي و ....) داري آماده مي شي كه بري سركار تو راه كه داري مي ري سوار سرويس بشي و براي خودت دلي دل مي كني و يه موسيقي خوبو تو ذهنت مرور مي كني اونطرف خيابوني كه هر روز به مدت 10 دقيقه بايد توش راه بري تا به سرويس برسي يهو يه ماشين پرايد كنار يه خانم 37 38 ساله يه نيش ترمز مي زنه و بعد صداي جيغ و خودرن زمين اون خانم با صداي وحشتناك زياد رو مي شنوي.... اصلا تا به خودت بياي كه ببيني چي شده اون ماشين كه با يه تيكاف (بوكسو باد سابق) رفته و تو يه كوچه فرعي پيچيده. حالا تو مي موني و خانومي كه نقش زمين شده. خلاصه دويدم طرفش و متوجه شدم كيف بنده خدارو اون ماشين زده (كيف قاپي با ماشين؟!؟) خلاصه كمكش كردم بره تو پياده رو ديدم شلوارش پاره شده و پاش داره خون مياد دست و صورت و مانتوش هم خاك خالي يكم سعي كردم آرومش كنم متوجه شدم همون لحظه با شوهرش داشته با موبايل صحبت مي كرده خلاصه شما فكر كنيد شوهرش كه داشته باهاش تو اون لحظه صحبت مي كرده و همه چي رو شنيده چه حالي بهش دست مي ده و خلاصه گوشيشو گرفتم و سعي كردم شورهرشو آروم كنم (يعني بدبخت داشت مي مرد) بعد از اينكه همسايه هاي آشفته اون خونه آب براي اون خانوم اوردن و يكم آروم شد كاشف به عمل اومديم كه بنده خدا كلي هم پول و مدرك تو كيفش داشته و ........... و اين شروع يك روز براي آدمي كه فكر مي كنه هزار و يك مشكل لاينحل داره و فكر ميكنه كه مي تونه خودشو آروم كنه اما اين زندگي ............ ناخودآگاه ياد يه شعري از استاد ابتهاج افتادم :
چه فکر میکنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده راه بسته ایست زندگی چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد... هوا بد است تو با کدام باد میروی؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه ترا؟ که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود تو از هزاره های دور آمدی دراین درازنای خون فشان به هر قدم,نشان نقش پای توست دراین درشتناک دیولاخ ز هر طرف,طنین گام های رهگشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفای توست به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دام ها که از تو گشت سر بلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه کن هنوز,آن بلند دور آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور, کهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی همواره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بی افتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر میکنی؟ جهان چو آبگینه شکسته ایست که سرو راست هم درو شکسته مینماید چنان نشته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته مینماید زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمیست این درنگ درد و رنج بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند,رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست,زنده باش و باز جواب عرض حال خدمت حضرت حافظ :
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم / شطح و طامات به بازار خرافات بریم سوی رندان قلندر به ره آورد سفر/ دلق بسطامی و سجاده طامات بریم تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند /چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم/ همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم /علم عشق تو بر بام سماوات بریم خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا / همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد /از گلستانش به زندان مکافات بریم شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش /گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم قدر وقت ار نشناسد دل و
کاری نکند/ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی/ ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز /حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریميا حق (يا علي مددست) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 9:15 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام * چند جمله زيبا و اميد بخش : - احساس رضايت خاطر از تكامل استعدادهاي خدادادي بدست مي آيد نه از حسرت خوردن بر استعدادهاي ديگران. - اگر همان كاري را انجام مي دهي كه هميشه انجام داده اي همان چيزي را بدست مي آوري كه هميشه آورده اي. - براي داستن چيزهايي كه نداشته اي بايد كسي باشي كه تا بحال نبوده اي. - انرژي و اشتياق لازم و كافي براي هر كار زماني بدست مي آيد كه آن كار را آغاز كرده باشيد. شاد زيستن را از هم اكنون آغاز كنيد. - ماموريت ما در زندگي بدون مشكل زيستن نيست با انگيزه زيستن است. - به خود بگوئيد رمز و راز خلقت هر چه باشد هدف امروز من درست زيستن در اينجا و اكنون است. * و جواب يك عرض حال به ديوان حضرت حافظ : شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن بود زورش / مگر يك دم بر آسايم زدنيا و شر و شورش شماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش / مذاق حرص و آز اي دل بشوي از تلخ و از شورش بياور مي كه نتوان شد زمكر آسمان ايمن / به لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش كمند صيد بهرامي بيفكن جام جم بردار / كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش بيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم / به شرط آنكه ننمايي به كج طبعان دل كورش نظر كردن به درويشان منافي بزرگي نيست / سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش كمان ابروي جانان نمي پيچد سر از حافظ / وليكن خنده مي آيد بدين بازوي پر زورش يا حق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 8:5 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان سلام يكي از واقعيتهايي كه تو زندگي بارها و بارها ديدم و تجربه كردم ولي نتونستم درست از تجربه ديدنش استفاده كنم زندگي و لذت زندگی تو لحظه حال هست. خيلي مواقع تو گيرو دار زندگي آدم فراموش ميكنه كيه؛ كجاست؛ چرا هست؛ و چطور بايد زندگي بكنه. چطور به خودش مسلط باشه؛ چطور تنبلي نكنه؛ چطور انتخاب و تصميم گيري درست بكنه؛ چطور با افراد مقابلش برخورد بكنه؛ چطور وقتش رو مديريت بكنه و در يك كلام چطور كاري كنه كه از خودش راضي باشه (با خودش حال كنه). واقعا نمي دونم چرا اين خاصيت تو دنيا وجود داره ...باران گرفت مادرم گفت :"چه باراني مي آيد" پدرم گفت:"بهار است" و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است پيامبري از کنار خانه ي ما رد شد لباسهاي ما خاکي بود او خاک روي لباسمان را به اشارتي تکانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم پيامبري از کنار خانه ما رد شد آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود پيامبر ،کنارشان زد خورشيد را نشانمان داد و تکه اي از آن را در دستهايمان گذاشت پيامبري از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهاي درخت کوچک باغچه روييدند و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم پيامبري از کنار خانه ما رد شد ما هزار در بسته داشتيم و هزار قفل بي کليد پيامبر کليدي برايمان آورد اما نام او را که برديم ، قفل ها بي رخصت کليد باز شدند من به خدا گفتم: "امروز پيامبري از کنار خانه ما رد شد امروز
انگار اينجا بهشت است و کاش ميدانستي بهشت همان قلب توست " يا حق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:50 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
سه يا چهار سال پيش با كتابي آسماني آشنا شدم كه حقيقتا نگاه منو نسبت به ادعيه و كلام قديسين و بزرگان عوض كرد تو اين كتاب بشدت روي دعا و دلايلش و اصلا فلسفه وجوديش صحبت شده بود. اينكه دعا في نفسه چيزي نيست كه هر دلي بهش احساس نياز كنه و بسيار تاكيد داشت روي اينكه شخصي كه اهل دعا و نيايش هست آدميه كه خداوند بهش لطف داشته و اصلا اون بالايي خواسته كه اين بخاد كه دعا كنه. دراين باب ميتونيم به اشعار زياد هم ارجاع بديم مثلا حضرت مولانا در مثنوي كبير ميگه : آن یکی الله میگفتی شبــــــی تا که شیرین میشد از ذکرش لبی گفـــت شیطان آخر ای بسیــارگو این همــــــه الله را لبیــــک کـــــــــو مینیاید یک جـواب از پیش تخت چنــــــد الله میزنی با روی سخـت او شکسته دل شــــد و بنهاد سر دیـــد در خواب او خضــــر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا ماندهای چون پشیمانی از آن کش خواندهای گفـــــت لبیکم نــمیآید جـــــواب زان هـــــمیترسم که باشم رد باب گفــــــت آن الله تو لبیـــک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیــــلههـــا و چارهجوییهای تــــــو جذب ما بــــــــود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هــــــــــر یا رب تو لبیکهــــــــاست من تو اون روزگار كه دانشجو هم بودم بشدت تحت تاثير اين كتاب قرار گرفتم و حقيقتا هر چه جلو ميرم بيشتر به آموزه هاي اون كتاب ايمان ميارم و واقعا سعي مي كنم تو عبادتهاي خودم كه صور مختلفي برام داره (از نماز تا موسيقي) به روح و دل و همچنين قويا به عقل خودم مراجعه داشته باشم تا بتونم دعاهاي كارسازي رو از دل بگذرونم. يكي از اون دعاها كه جنبه خيلي شخصي نداره و حقيقتا بهش اعتقاد دارم اينه كه : بارالها قدرتي به من بده تا چيزهايي رو كه من رو از آدم بودن (خدايي بودن) دور ميكنه بسادگي كنار بزنم و بارالها بيشتر از اون قدرتي به من بده كه ذائقه روحيم نسبت به چيزهاي غير انساني بي جذبه و خنثي بشه كه اگه فقط بخوام به قدرت ايمان و اراده يكسري چيزهارو رد كنم شايد در مواقع زيادي عزت نفسم رو از دست بدم يا حق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 9:13 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز زياد حوصله ندارم البته ميدونم دليلش چيه بعلاوه اينكه ديشب خوابهاي عجيب زياد ديدم. تا رسيديم به محل كارم با حافظ مشورت كردم و نتيجه فالش اين شد : پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود / مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان / بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود پيش از آن كين سقف سبز و طاق مينا بركشند / منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود ازدم صبح ازل تا آخر شام ابد / دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد / ما به او محتاج بوديم او به مشتاق بود حسن مهرويان مجلس گرچه دل مي برد و دين / بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود بر در شاهم گدايي نكته ايي در كار كرد / گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود در شب قدر ار صبوحي كرده ام عيبم مكن / سرخوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد / دفتر نسرين و گل را زينت عشاق بود واقعا اگه آدم تا ابد مي خواست تمام ياد ها و خاطره هارو با خودش با همون جزئيات داشته باشه نمي دونم چطور مي شد به زندگي ادامه داد. يا حق |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 8:26 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان در مورد مطلبی می خوام صحبت کنم که یکم سخت برام در موردش حرف زدن، شاید دلیلش این باشد که از دو جنبه این موضوع تولید مشکل می کنه اول اینکه در مورد خودم نیست که می خوام بگم حداقل مستقیما در مورد خودم نیست و از طرفی هم سخته چون شاید باید اقرار کنم که در این رابطه آدم ضعیفی بودم و شاید تا این سن و سال نتونستم انقدر یاد بگیرم که انتخابهای درستی تو این زمینه داشته باشم. نمی دونم ... شاید دیده باشید آدامایی که ادعا میکنن که با یه نگاه آدمای دیگرو می شناسن و خیلی هم به خودشون اعتماد دارند من خداقل باید اعتراف کنم چنین ادعایی نمی تونم بکنم در ثانی ادعای اینجور آدامارو هم زیاد قبول ندارم البته تا چند وقت پیش فکر می کردم که این ادعاها درسته ولی واقعا نتیجه دیگه ای رو گرفتم از زندگی .... من واقعا به این فکر می کردم که درست ترین طرز فکر (سیاست) در ارتباط با افراد برخورد از سر صداقت و سیاست دستبازه و فکر میکردم که آداما در این اتمسفر خیلی خوب همو میشناسن و می تونن به هم دیگه اعتماد کنن. حقیقتا هم تا به حال تو زندگیم اینطور با افراد برخورد کردم البته در عین پشیمانی باید و حقا باید اقرار کنم که دوستای خوبی در این فضای ارتباطی بدست آوردم اما باید باز هم اقرار کنم که این شیوه در برخورد با عامه اصلا کار درستی نیست.... این نتیجه رو در شرایط ناباورانه ای گرفتم که فکر می کردم هیچ توجیهی برای دیدن آدمایی که باهاشون صادقانه برخورد کردم ولی صداقتی ازشون ندیدم ... خلاصه جالبه با شگفتی صحبت می کردم اونم این ماجرارو تائید می کرد و جالبتر از اون هم حافظ بود که توی فالش گفت : در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجاده روان در بازم. ماجرای دل خون گشته نگویم با کس زانکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم .....
یاحق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 22:18 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشم خوشم چنان خوشم که غصه هامو می کشم همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم وقتیکه رویا می بافم اسم تو نقش قالیه خوشم که تا تو می رسم صاحب این ضیافتم ..... خوشم خوشم چنان خوشم که غصه هامو می کشم همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم خوشم که آزادی تو بدست خنده منه به وقت تلخ بی خودی عشق که دل دل می زنه خوشم که سایه های ما دلیل رقص آتشه ........ خوشم خوشم چنان خوشم که غصه هامو می کشم همه ته ته سفر فقط منم که چاووشم خوشم که همسایه شدم با شب آفتابی تو خوشم که رویای توام دلیل بی خوابی تو تو هم به وقت ناخوشی باید به رویا بزنی در شب بی حرفی ما باید سکوت و بشکنی.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 22:31 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چطور میشه از این مطلب دبر آشنا صحبت کرد. اما اینو خوب می دونم که میشه با یسری مشخصات خوب توصیفش کرد : هر موسیقی به ذهنت غمگین میاد یا حداقل یادچیزای حزن انگیز می اندازت دست و دلت به کاری نمی ره چیرایی که دورو برت هستن یا به شدت نکراری میشن یا تو حوصلشون رو نداری تمرکزت خیلی می آد پائین و کار فکری نمی تونی بکنی فکر می کنی دیگه هیچ چیزی شادت نمی کنه ناخودآگاه یاد شعری می افتم من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟!؟!؟ -------------------------------------------------------------------------------- بی تو نشستن آری مفهوم تنهایی ست بی تو نشستن آری : پرده ای که بادش نمی لرزاند ودری که باز می شود بی آنکه تو برآستانه باشی و تابستان که خسته و تب آلود خود را در اتاقی می گسترد که سرشار از لبخند توست بی تو نشستن و خیره شدن در اشیایی که چنین آشنای تواند ... چشمانت را بگو آفتاب را تعلیم دهند.... یا حق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 22:36 توسط وحید
|
|
||